سوگند خورده ایم به موی تو بارها
تا بگذریم در غمت از اختیارها
گفتم : که دل به زلف تو گیرد مگر قرار
زان بی خبر که داده به باد ، او قرارها
داند کسی که روزش از آن طره گشته شام
بر عاشقان گذشته چسان روزگارها
گیرم مگر که دامنت اندر رهی به کف
چون خاک شد نشیمن من ، رهگذارها
شرم آیدم به جان تو ، کآئی مرا به سر
بینی چه کرده عشق تو با جان نثارها
شاید یک ار ز خیالِ غریبی کنی سراغ
کز عشق توست دربدر اندر دیارها
ز آغاز عمر ، پیشه ی من بود درد و غم
تا چون بود ز عشقِ تو انجام کارها
شاعر: صفی علیشاه [میرزا حسن]
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده