بیابانی ست عشق ایدل، که پیدا نیست پایانش
به منزل کی رسی؟ تا گم نگردی در بیابانش
ندانم عشق را ملت، ولی هر کس که عاشق شد
مسلمان کافرش میخواند و، کافر مسلمانش
نه از کفرم حکایت کن، نه از ایمان که عاشق را
رضای دوست میباید، نه کفرست و، نه ایمانش
اگر شادی رسد ور غم، اگر زخم ست، ور مَرهم
اگر رنج ست، ور راحت، بوَد در عشق یکسانش
از آن رطّل گران خواهم، که گر نوشد از آن موری
نیاید در نظر خود گر بود مُلکِ سلیمانش
به من دِه ساقی از آن می، که تا صبح قیامت هم
نمی آیند از مستی، به خود یک لحظه مستانش
گلستانست بیدل آتش عشق، ای خوش آن آتش
قدم نِه گر خلیلی؟ به بینی خود گلستانش
شاعر: بیدل شیرازی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده