ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بود
شادمان جانی که او را چون تو جانانی بود
خرم آن خانه که باشد چون تو مهمانی در او
مُقبل آن کشور که او را چون تو سلطانی بود
زنده چون باشد؟ دلی کز عشق تو بویی نیافت
کی بمیرد عاشقی؟ کو را چو تو جانی بود
هرکه رویت دید و دل را در سر زلفت نبست
در حقیقت آدمی نبْوَد ، که حیوانی بود
در همه عمر ، اَر برآرم بی غمِ تو یک نفس
زان نفس بر جان من هر لحظه تاوانی بود
آفتابِ روی تو گر بر جهان تابد دَمی
در جهان ، هر ذره ای خورشید تابانی بود
آتش رخسار خوبت گر بسوزاند مرا
اندر آن آتش مرا هر سو گلستانی بود
روزی آخر از (وصال) تو به کام دل رسم
این شب هجر تو را گر هیچ پایانی بود
شاعر: وصال شیرازی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده