همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاک
بسته اند اینجا به چاه سهمناک
عالَم سفلی و شهوانی درند
اندر این چَه گشتهاند از جُرم بند
سِحر و ضدّ سِحر را بیاختیار
زاین دو آموزند نیکان و شِرار
لیک اوّل پند بدّهندش که: هین!
سِحر را از ما میاموز و مچین
ما بیاموزیم این سِحر ای فلان!
از بلای ابتلا و امتحان
که امتحان را شرط باشد اختیار
اختیاری نبودت بی اقتدار
میل ها همچون سگانِ خفته اند
اندر ایشان خیر و شر بنهفته اند
چون که قدرت نیست، خفتند این رَدَه
همچو هیزم پاره ها و تن زده
تا که مرداری درآید در میان
نفخِ صور حرص کوبد بر سگان
چون در آن کوچه خری مردار شد
صد سگ خفته بدان بیدار شد
حرص های رفته اندر کتمِ غیب
تاختن آوزد، سر برزد ز جیب
مو به موی هر سگی دندان شده
وَزْ برای حیله دُم جنبان شده
نیم زیرش حیله بالا آن غضب
چون ضعیف آتش که یابد او خطاب
شعله شعله میرسد از لامکان
میرود دود لهب تا آسمان
صد چنین سگ اندر این تن خفته اند
چون شکاری نیستْشان، بنْهفته اند
یا چو بازانند دیده دوخته
در حجاب از عشقِ صیدی سوخته
تا کُلّه بردارد و بیند شکار
آن گهان سازد طوافِ کوهسار
شهوتِ رنجور ساکن میبوَد
خاطرِ او سوی صحّت میرود
چون ببیند نان و سیب و خربزه
در مُصاف آید مزه و خوفِ بزه
گر بوَد صبّار، دیدن سودِ اوست
آن تهیُّج طبع سستش را نکوست
ور نباشد صبر، پس نادیده بِهْ
تیز دور اولی ز مَردِ بی زره
مثنوی مولوی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده