دلم ز مهر تو آندم چو صبح ، دم می زد
که آفتاب رُخت در عدم قلم می زد
ز جام عشق تو بودم خراب و مست آندم
که امرِ مُنشی کُن ، کاف و نون به هم می زد
به بوی زلف تو آشفته آن زمان بودم
که نقش ، بند ازل ، رسم جام جم می زد
نبود خانه ی چشمم هنوز بر بنیاد
که عشق روی تو در جام و در حرم می زد
شبی که دیده ی من خلوت خیال تو بود
فلک هنوز سراپرده در عدم می زد
هنوز خانه ی فکرت به امر کُن جاری_
نگشته بود ، که بر من غمت رقم می زد
کلیم طور ، هنوز از عدم خبر می داد
که جان من اَرِنی با تو در قِدم می زد
چگونه قلب نسیمی چو زر شدی رایج
اگر نه فضل توأش سکّه بر دِرم می زد
شاعر: سید عمادالدین نسیمی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده